من دخترِ انار زمینم
من اهل اینجام،
در جنوبِ افغانستان،
جایی میان دانههای الماسِ سرخ...
من دخترِ شهرِ انار زمینم.
آزادیام
پشتِ خامکدوزی چشمکِ چادری
در چینهای آبی و صورتی پنهان شدهاست.
اینجا قندهار است؛
قندِ افغانستان،
خانهی کوههای درهمتنیده
و زمینهای وسیع.
من،
دخترِ در بندِ نادانیام،
آزادهی زندانی،
شبیه طوطیِ خوشخطوخال
پشتِ میلههای آهنی.
من
طنینِ صدای خاموشیام،
در کالبد رنگهای سوخته.
من...
مادرم،
دخترم،
اما «سیاهسر»م نامیدهاند...
«ضعیفه»ام گفتهاند.
اما من زنم!
همان که در میدان میوند
شانه به شانهی مردان
فریادِ آزادی سر داد.
من ملالی میوندیام،
من مادر...
من زنِ تحصیلکردهی خانهنشین.
ای تاریخ!
بدان و بنویس:
در اینجا، در افغانستان
در این برههی تاریک،
زنان، آزادگانِ در بندِ تاریکیاند،
که علیه روشنی ایستادهاند.
من زنم...
زن،
همان که مرد را زادهاست؛
کبوتری سفید،
با بالهای بریده...