زخم است اندرون تو ای سر زمین من
درد است رگ، رگ، خاکت نگین من
رفتند، غربت و عزمی سفر به پیش
فرسوده و شکسته شده، سر زمین من
دیگر بهار و رونق پیشش به خانه نیست
خشک است، خاک و زمین و برین من
باغ ها که سوگ و سیاهی کَرخت بُود
در آتش است کابل زیبا زرین من
بلخ و هرات، غزنه و پامیر، پنجشیر
افتیده است در تلهی، سر زمین من
آتش فروغ و درونت چه سوختن است
ویران گشته مُلک و زمین این چنین من
دردیست شمال و جنوب، رخنه میکند
این قصه یست، تلخ و که دیدن زمین من
آوارگیست، چند و ز چندین دهه گذشت
درد های بیشمار و رسیده برین من
ای نسل نو، خوش قدمِ پا بلند نما
این بود حدیث و شیون، سر زمین من