title
گفت‌وگو با حمیرا قادری
زمان:

10

دقیقه

گفتگو

آوای زریاب: حمیرا قادری کیست؟ زندگی را از کجا آغاز کرده و چگونه به ادبیات رو آورده است؟ تاکنون چند اثر منتشر کرده‌اید؟
حمیرا هستم؛ زنی از افغانستان. گمان می‌کنم دختری سرباز متولد شده‌ام؛ اما سربازی بی‌اسلحه. روزگار مرا، از همان آغاز، به خاطر جنسیتم در سنگر قرار داد؛ اول جنگِ زن بودن، و بعد غرغر تانک‌ها. تمام عمرم با جنگ گره خورده است. جنگ برایم بخشی از زندگی روزمره نبود؛ تمام زندگی‌ام بود. به یاد نمی‌آورم روزی را که بدون هراس از کشته شدن زیسته باشم.
درباره نوشتن باید بگویم که پیش از خواندن، شنیدن را آموخته بودم. من در میان روایت‌ها و افسانه‌ها بزرگ شدم. اوسانه‌های ننه‌جانم، قصه‌های مادرم، خاطرات خواهرخوانده‌های مادرم و بعدتر هم داستان‌های دخترانی هم‌سن‌وسال خودم. نقطه مشترک همه این روایت‌ها، صدای آرام و زمزمه‌وار زنان بود. همه آهسته قصه می‌کردند؛ زیر لب. یادم هست در کودکی بارها می‌خواستم از ننه‌جانم بپرسم چرا این‌قدر آرام حرف می‌زند.
سال ۱۹۹۶، با آمدن طالبان، جنگ را به شکلی وحشتناک‌تر و متفاوت‌تر تجربه کردم؛ جنگی تمام‌عیار علیه منِ زن. گسترده از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب.
جنگیدن برای زندگی در میان دریای خروشان مرگ ساده نبود. مرا به آن سالیان برنگردانید؛ وگرنه جواب دادن به باقیِ سؤال‌ها برایم غیرممکن می‌شود. آن روزگار دوزخی پنج سال طول کشید. همان روزها دریافتم که شنیدن، دیگر کافی نیست. اندوه طالبانی سنگین‌تر از آن بود که در سینه بماند. بعد از آن، نوشتن راهی شد برای بقا. ادبیات برای من از دل تاریک‌ترین لحظات زندگی آغاز شد، نه از روشنایی روزهای مکتب و درس. هرچند بعدها تحصیلات دانشگاهی و پژوهش، مسیرم را روشن‌تر کرد، اما نخستین آموزگارانم همچنان ننه‌جانم بود و مادرم. در گذر از جنگی به جنگ دیگر، بسیاری از آدم‌های کودکی‌ام را از دست دادم. امروز، از همه آن آدم‌ها، تنها قصه‌هایشان برایم باقی مانده است. گاهی فکر می‌کنم اگر قلم نداشتم، استخوان‌هایم سال‌ها پیش در قبرستانی شاهزاده‌های هرات خاک شده بود؛ همان‌گونه که استخوان‌های رفیقم، لیدا.
توصیفم کوتاه است: انسانی هستم که مصرانه اندوه را به اندیشه، و سکوت را به صدا تبدیل می‌کند.

آوای زریاب: کودکی و نوجوانی‌تان چگونه سپری شد؟ با بازی‌های کودکانه؟ با کتاب‌خوانی؟ یا تجربه‌های دیگر؟
کودکی من، مانند بسیاری از دیگر کودکان افغانستان، میان دو جهان گذشت؛ جهان ساده و بی‌خیال کودکی و جهان خشن جنگ و فقر. کودکی‌ام بیش از آن‌که با اسباب‌بازی شکل گرفته باشد، با غرش تانک‌ها و هیاهوی سربازان شکل گرفت. یاد گرفته بودم چشم‌پتکان را تا دل تانک‌های روس بکشانم و نترسم. همان تانک‌هایی که بی‌وقفه به ما شلیک می‌کردند. دارایی‌ام پوچک‌هایی مرمی بود که از پای دیوارها جمع می‌کردم. آنچه که برای بسیاری از کودکان جهان، نشانه‌ی مرگ است، بخشی از بازی‌های روزانه‌ی من بود. زود یاد گرفتم صدای شلیک مرمی را از صدای انفجار تشخیص دهم و بدانم در کدام لحظه باید بدوم و پناه بگیرم. البته که کودکی‌ام با ترس نیز هم‌خانه بود؛ ترس از بازنگشتن پدرم، ترس از ویران شدن خانه روی سرمان. در ترس و گریز، عمه‌ام زهرا را از دست دادم و خانه‌مان بارها ویران شد. با این حال، زندگی از یک روز تا روز دیگر راه خودش را در وجودم پیدا می‌کرد.
کتاب‌های داستان کودکانه را برای اولین بار در ایران دیدم و آن قصه‌ی خودش را دارد. اما کتاب‌خوانی‌ام در نوجوانی با اندوهی بزرگ همراه شد؛ سال‌هایی که دریافتم می‌تواند جنگ نباشد، تانک نباشد،‌ آتش سرخ نباشد، اما خانه‌ات و رویاهایت هزار بار بدتر ویران شود. خاک و خاکستر شود. طالب رسیده بود.

آوای زریاب: ادبیات در نگاه شما چه جایگاهی دارد و از دید شما تعریف ادبیات چیست؟
ادبیات برای من نه علمِ دانشگاهی است و نه انبوهی از قواعد و نظریه‌ها؛ بلکه خودِ شیوه‌ی زیستن و دوام آوردن است. من نوشتن را از دل ضرورت آموختم، نه از دل آسودگی. در سرزمینی که جنگ، ترس و خاموشی بخش بزرگی از زندگی مردمش را ساخته است، ادبیات برای من راهی بوده برای نجات دادن از فراموشیِ آنچه هرگز نمی‌شد بلند گفت. به باور من، ادبیات جایی است که انسان می‌تواند بی‌واسطه، ترس‌ها، شادی‌ها، موفقیت‌ها، آرزوها و ایده‌هایش را با دیگری قسمت کند. ادبیات برای من فرصتی بود تا نشان دهم که پشت هر آمار، هر خبر و هر جنگ، زندگی یک انسان جریان دارد؛ انسانی با آرزوها، ترس‌ها و خاطراتی یگانه. نمی‌دانم وقتی عمه‌زهرا هدف مرمی‌های غیبی قرار گرفت، مرگش جایی ثبت شد یا نه؛ در خبری آمد یا نه، یا حتی به عددی در میان آمار بی‌شمار آن سال‌ها بدل شد یا نه. اما برای من، زهرا هرگز یک عدد نبود. او عمه‌ام بود؛ دختری هفده‌ساله که هرگاه غرش تانک‌ها فروکش می‌کرد، دایره‌اش را برمی‌داشت و شرنگ‌شرنگ دایره می‌زد. و وقتی عمه‌زهرا به خاک افتاد، انگار جهانی با او به خاک سپرده شد. و با ادبیات است که می‌توانم هنوز شرنگ‌شرنگ دایره‌اش را بشنوم؛ صدایی که از دل لحظات کوتاهِ آرامی می‌آمد که جنگ عقب می‌نشست. و با ادبیات است که فروافتادنش را نیز فراموش نمی‌کنم.
مرگ عمه زهرا، کودکی‌ام را نیمه‌کاره گذاشت. یکباره کلان شدم؛ هزار ساله. وقتی نوشتن را آموختم، کلمات به من کمک کردند تا او روزهای بیشتری با من و در من زندگی کند. خوش به حال کسانی که ادبیات برایشان هنر است. برای من، ادبیات شکلی از مقاومت است؛ مقاومتی در برابر فراموشی، در برابر حذف شدن و در برابر رنج سهمگین زن بودن در سرزمینی زن‌ستیز و مردستا. من با ادبیات برای خودم هویت ساخته‌ام. کلمه‌ها شده‌اند خشت‌خشت خانه‌ام. هر بار که زندگی چیزی را از من گرفته، کلمات پناهم داده‌اند. ادبیات، همیشه خانه‌ی آباد من بوده است در میان ویرانی روحم. در سال‌هایی که سیاوش را پدرش از من گرفت و اجازه نداشتم حتی یک کلمه با او حرف بزنم، با نوشتن دوام آوردم. از خودم می‌پرسم اگر ادبیات نبود، چگونه می‌توانستم آن سال‌ها را تاب بیاورم! راحت‌تر بگویم: اگر ادبیات نبود، چه خاکی بر سرم می‌ریختم؟ نوشتن، راهی بود که مرا به سیاوش ‌رساند؛ راهی برای آن‌که مادری‌ام را، حتی از راه دور، زنده نگه دارم. ای کاش دنیا طوری دیگر بود، اما نیست.
آوای زریاب: ادبیات در افغانستان به نظر شما در چه جایگاهی قرار دارد؟ و شما به‌عنوان یکی از نویسندگان شناخته‌شده افغانستان چه پیشنهادی برای بهبود روند تولید آثار در ادبیات افغانستان دارید؟
ادبیات افغانستان، با وجود جنگ‌، مهاجرت‌، سانسور و ویرانی‌، هنوز زنده است. شاید این بزرگ‌ترین معجزه‌ی سرزمین ما باشد. ما در کشوری زندگی کرده‌ایم که بارها کتابخانه‌هایش سوخته‌اند، نویسندگانش آواره شده‌اند و اهل قلمش زیر بار فقر، ناامنی و خاموشی زیسته‌اند. با این همه، ادبیاتش هرگز متوقف نشده است؛ زیرا ریشه در زندگی مردم دارد. به باور من، ادبیات کشور ما، بیش از هر چیز، ادبیات بقاست. هر نسل از نویسندگان ما، بخشی از حافظه جمعی این سرزمین را از فراموشی نجات داده است. با این هم نبود امنیت، کمبود نهادهای مستقل فرهنگی، دشواری دسترسی به کتاب، فقر اقتصادی و محدودیت‌هایی که به‌ویژه بر زنان تحمیل می‌شود، مسیر آفرینش ادبی را بغرنج کرده است. در حال حاضر، من بیش از همه نگران خاموش شدن صدای زنان هستم. سال‌ها طول کشید تا زنان افغانستان از پستوی ترس و سکوت بیرون بیایند و روایت خود را بنویسند. اما با بازگشت طالبان، این نونهال روایت، ضربه‌ای سنگین خورد. شرایط را می‌دانیم. در خفقان طالبانی، حفظ حلقه‌های ادبی و فضاهای گفت‌وگو بسیار دشوار است. این را با تمام وجود تجربه کرده‌ام. دور اول طالبانی (1996) هر دوشنبه با رفت و برگشت از کورس سوزن طلایی، دل و جیگرم ریش‌ریش می‌شد. ترس و سرکوب، استخوان ما را خورده بود. با این حال، یک اصل را آموختم: ادبیات در تنهایی نوشته می‌شود، اما در جمع رشد می‌کند. اگر امروز امکان گردهمایی از ما گرفته شده است، باید از فضاهای آنلاین برای ساختن حلقه‌های تازه استفاده کنیم.
همچنین نیازی جدی به ترجمه وجود دارد؛ هم ترجمه آثار جهان به زبان‌های افغانستان و هم ترجمه ادبیات افغانستان به زبان‌های دیگر. جهان باید افغانستان را از خلال روایت‌های خود ما بشناسد، نه فقط از دریچه خبرهای جنگ یا گزارش‌های روزنامه‌نگاران ماجراجوی خارجی. باور دارم تا زمانی که ما در هر گوشه‌ای از جهان، قصه‌مان را بنویسیم، ادبیات افغانستان زنده خواهد ماند. در عین حال، نیازی نیست که برای جلب توجه بازار جهانی، قصه‌هایمان را «خارجی» کنیم. نباید تجربه‌های خود را طوری بازنویسی کنیم که با انتظار مخاطب بیرونی هم‌خوان شود. وظیفه ما این نیست که افغانستان را برای جهان قابل‌مصرف‌تر کنیم؛ مسئولیت ما این است که حقیقت ادبیات خود را صادقانه روایت کنیم. البته این به معنای بی‌توجهی به فن و اصول نوشتن نیست؛ هرچه روایت ما بومی‌تر و ریشه‌دارتر باشد، بیشتر به مهارت، دقت و شناخت ادبی نیاز دارد. نویسنده باید فن داستان‌نویسی را بیاموزد، زبانش را صیقل دهد و ساختار روایت را بشناسد؛ اما نه برای آن‌که شبیه دیگران بنویسد، برای آن‌که بتواند جهان خودش را دقیق‌تر و عمیق‌تر روایت کند.

آوای زریاب: از انجمن‌ها، نشست‌ها و مجله‌های ادبی زمان حضورتان در افغانستان چه خاطراتی دارید؟ این تجربه‌ها چقدر سودمند بودند؟
من سال‌های زیادی در افغانستان زندگی کردم و هر دوره، با دوره قبلش تفاوت‌هایی جدی داشت. انگار ادبیات هم همراه زمان، شکل عوض می‌کرد؛ گاهی پر شور و سرزنده نفس می‌کشید، گاهی در حاشیه فقط با اصرار زنده نگه داشته می‌شد.
در دوره اول طالبان، من خودم در نشست‌های ادبی اجازه حضور نداشتم. داستان‌هایم را پدرم به انجمن ادبی هرات می‌برد و نقد و نظرات اعضا را در خانه برایم می‌رساند. پنج سال پشت در انجمن ادبی هرات که آن موقع پنج‌شنبه‌ها برگزار می‌شد، ماندم. اما برای ما - چهار دختر هراتی- حلقه‌ای پنهانی در همان روزهای سختِ طالبانی وجود داشت؛ دوشنبه‌های سوزن طلایی، زیر نظر استاد محمد ناصر رهیاب، داستان می‌خواندیم، می‌شنیدیم و می‌نوشتیم. به همان جمع کوچک دل بسته بودم.
ترس هم بود. چهار دختر در کنار یک استاد جوان، در یک اتاق، بدون محرم. خدا بیامرزد استاد رهیاب را؛ جانش را کف دستش گذاشته بود تا کنار ما باشد.
در دوره جمهوریت، خودم توانستم در نشست‌ها و محافل ادبی حضور پیدا کنم. اما این حضور همیشه ساده و بی‌دغدغه نبود. فضاها اغلب مردانه بود و گپ و سخن خودش را داشت. رفیق‌بازی در ادبیات از همین فضاهای مردانه آغاز شد. به‌جای این‌که متن‌محور گفتگو باشد، رابطه‌ها تعیین‌کننده‌ی نوع نگاه به اثر می‌شدند. فضای صحبتِ صادقانه و تخصصی هم کمتر مهیا می‌شد. یادم هست در نشستی صحبت درباره کتاب آقای وفا سمندر بود، «جادوگر هزاردست». نگاه من ساختارگرایانه بود. گفتم که راوی غیرقابل اعتماد است، چون روان‌پریشی دارد و نمی‌توان به گفته‌هایش تکیه کرد. واکنش‌ها به‌جای بحث ادبی، شخصی شد. یکی از شاگردانِ پشتونم از دانشگاه غرجستان، به ناراحتی گفت راوی را غیرقابل اعتماد دانستن، توهین به نویسنده است. دیگری گفت: «تو دکتر روان‌شناس نیستی که تشخیص بدهی راوی مریض است یا نه.»
در همان جمع‌های ادبی، بودند افرادی که فرق راوی و نویسنده را نمی‌دانستند. حتی مسئول برگزاری برنامه، آقای یاسین نگاه، گفت: «نویسنده آدم بسیار خوبی است.»
واقعا نمی‌دانستم چطور به گروهی که می‌گفت تو به نویسنده توهین کردی، توضیح بدهم من روی شیوه روایت حرف می‌زنم.
خلاصه اینکه در عرصه داستان و شعر گاهی برخی صداها پررنگ‌تر می‌شدند و برخی دیگر در حاشیه می‌ماندند. ادبیات، به‌جای آن‌که میدان گفت‌وگو را وسعت دهد، به شبکه‌های بسته نزدیک می‌شد. با این‌هم، آن محفل‌ها برایم ارزشمند بودند. چون در همان فضاهای محدود و گاه نابرابر، لحظه‌هایی از کشف و یادگیری وجود داشت. شنیدن یک نقد جدی، خواندن یک متن تازه، یا حتی دیدن این‌که کسی تجربه‌اش را بی‌هراس نوشته است، می‌توانست مسیر آدمی را در زندگی و نوشتن عوض کند. امروز که بسیاری از آن اهل قلم در گوشه‌وکنار جهان پراکنده شده‌اند، بیش از هر زمان دیگری به اهمیت آن روزها می‌اندیشم. شاید آن زمان از کمبودها گلایه داشتم، اما حالا می‌بینم همان جمع‌های کوچک چه نقشی در زنده نگه داشتن ادبیات داشتند. من آموخته‌ام که ادبیات در گفت‌وگو و همدلی جان می‌گیرد. هیچ نویسنده‌ای در خلأ پدید نمی‌آید. ما با خواندن یکدیگر، شنیدن یکدیگر و حتی با اختلاف داشتن با یکدیگر رشد می‌کنیم. افسوس که امروز بسیاری از آن امکان‌های مشترک از دست رفته است.

آوای زریاب: مهاجرت را چگونه تجربه کرده‌اید؟ دوری از وطن برایتان چه حسی داشته و چه تأثیری بر زندگی ادبی شما گذاشته است؟ چه تغییراتی در زندگی‌تان پدید آورده است؟
در پسِ جنگ و گریز، مهاجرت بیشتر شبیه ادامه همان وضعیتی بود که از قبل در زندگی‌ام جریان داشت. انگار آدمی باشی که سال‌ها در حال ترک شدن است، و یک روز فقط شکل رسمیِ همان ترک شدن را تجربه می‌کنی.
پس از مهاجرت وطن، خانه، خانواده و رفقا شبیه خاطره‌ای می‌شود که مدام باید آن را از نو بازسازی کنی تا از بین نرود. برای من، نوشتن در مهاجرت نه فقط ثبت تجربه، بلکه نگه داشتن چیزی بود که هر لحظه در خطر محو شدن قرار داشت. مهاجرت مرا مجبور کرد به گذشته خودم دقیق‌تر ببینم. به خیالم وقتی آدمی از جایی دور می‌شود، جزئیات آن‌جا بزرگ‌تر می‌شوند. چیزهایی که شاید در نزدیکی عادی بودند، در دوری تبدیل به معنا می‌شوند. همین فاصله، نوشتن را هم حساس‌تر و شاید صادق‌تر می‌کند. اما در کنار این، نوعی از گسست هم هست. گسستی که کمتر ترمیم می‌شود. آدم گاهی احساس می‌کند در دو زمان زندگی می‌کند؛ در گذشته‌ای که هنوز در درونش زنده است، و در حالی که باید در آن ادامه بدهد. برای من، مهاجرت بیش از هر چیز یعنی زندگی در میان این دو زمان. یعنی در میان‌بودگی. شاید ادبیات، تنها جایی است که این دو زمان می‌توانند کنار هم بنشینند، بدون این‌که همدیگر را حذف کنند. در آخر روز مهاجرت برایم یک «آه» است. می‌دانید چی می‌گویم.

آوای زریاب: وطن در نگاه شما چه تعریفی دارد؟ و در آثار تان چه جایگاهی پیدا کرده است؟
وطن برای من افغانستان است، اما افغانستان همه‌ی وطن من نیست. وطن برایم نه جغرافیایی ثابت است، نه احساسی ثابت. مدام تغییر شکل می‌دهد. گاه زخمی‌ست، که خون‌ریزم می‌کند. مثلاً آن سال‌هایی که وطن در پوشش همسر قبلی یا قاضی، اجازه نمی‌داد حتی با تنها فرزندم حرف بزنم؛ آن کابل، کابل من نبود. آن وطن را نمی‌خواهم، آن تصویر از وطن را نمی‌پذیرم. وطن گاهی خانه است، که دوستش دارم، مانند وقتی که موفق شدم سیاوش را دوباره به خانه‌ برگردانم؛ آن کابل، برایم وطن بود.
وطن برایم مجموعه‌ای از دوستانم هستند؛ چه آن‌هایی که زیر خاک‌اند و چه آن‌هایی که روی خاک مانده‌اند.
در آثارم، وطن همیشه حضور دارد. در پسِ هر روایت، ردّی از وطن هست، چون می‌خواهم هم‌زمان هم حس تعلق را زنده کنم و هم حس فاصله را. انگار همیشه در حال نوشتن از چیزی هستم که هم متعلق به من است و هم از من گرفته شده. سال‌هاست که وطن را بیشتر در حافظه‌ام حمل می‌کنم تا در جغرافیا. گاهی وطن برای من کوچه‌هایی است که در آن‌ها عشق ورزیده‌ام، گریه کرده‌ام و دویده‌ام. برای همین تکه‌هایی از وطنم در ایران است، در خیابان معلم؛ تکه‌هایی در کالیفرنیا، در اورنج کانتی؛ وطنی در کمبریج، در دانشگاه هاروارد دارم؛ و وطنی هم در نیوهیون، در دانشگاه ییل. سیاوش بخشی دیگر وطنم هست. اینجا، با فرزندم، نوعی دیگر از هم‌وطنی را تجربه می‌کنم. من و او گاهی هم‌وطنیم، گاهی هم نیستیم. نقشه‌ی وطن من، نقشه‌ای شخصی و ناپیوسته است. هر جایی که در آن زندگی ساخته‌ام، در آن چیزی از خودم را جا گذاشته‌ام، بخشی از وطن من شده است. جغرافیا را با خودم حمل نمی‌کنم، اما در ذهنم، نقشه‌ای از وطن ساخته و پرداخته‌ام که مدام در حال گسترش است. وطن در نوشته‌های من گاهی پرسش است: «انسان وقتی از جغرافیای خودش جدا می‌شود، آیا هنوز در همان وطن زندگی می‌کند یا در نسخه‌ای دیگر از آن؟» نمی‌دانم دیگران وطنشان را چگونه تجربه می‌کنند، اما من یاد گرفته‌ام وطنم را دوباره تعریف کنم؛ با هر رفتن، با هر ماندن، با هر فقدان. با این همه دست و دلبازی‌ام در مفهوم وطن، غمی همیشه در سرتاسر این نقشه‌ی ذهنی هست؛ دیگر در هیچ یک از کوچه‌های وطنم دروازه‌ای به خانه مادرم باز نمی‌شود.

آوای زریاب: آیا با ادبیات می‌توان جامعه را به مقاومت و مبارزه در برابر ظلم فراخواند؟
من فکر نمی‌کنم ادبیات بتواند به‌تنهایی جامعه‌ای را تغییر دهد یا آن را به خیابان بکشاند، یا حتی به انقلاب برساند. اما مطمئنم ادبیات می‌تواند انسان را بیدار نگه دارد؛ ظلم با فراموشی به تکرار می‌رسد. وقتی تجربه‌ها نوشته می‌شوند و آدم‌ها روایت خودشان را با هنر بیان می‌کنند، این پرسش پیش می‌آید که آیا زمانه هنوز جرأت تکرار همان ظلم را دارد، یا می‌تواند آن را به سادگی عادی کند؟
برای من ادبیات خواهر است؛ یک خواهرِ شاهد. به آغوشش پناه می‌برم و می‌گویم: «می‌بینی خواهر… می‌بینی!» در تجربه من، نوشتن هیچ‌وقت کنشی سیاسی به معنای مستقیمش نبوده است، اما همیشه ایستادگی‌ای درونی داشته است. ادبیات برای من بذر آگاهی است؛ نوری که می‌تواند به دل تاریکی برود و ریشه‌های جهل و خشونت را بلرزاند. من نشنیده‌ام که کسی صرفاً با خواندن یک داستان ضدجنگ، اسلحه را زمین بگذارد و بگوید از این پس دیگر نمی‌جنگم. اما باور دارم ادبیات می‌تواند کودکی را تربیت کند که به جای تفنگ گرفتن، قدرتِ گفت‌وگو داشته باشد؛ انسانی که به جای خشونت، به تبادل نظر فکر کند، ظرفیت دیدن و شنیدن دیگران را داشته باشد. ادبیات شاید اثرش فوری و نمایشی نباشد، اما در لایه‌های عمیق‌تری کار می‌کند؛ در تربیت، در حافظه، در شیوه دیدن جهان. همین تغییر آرام، شاید ماندگارترین شکل مقاومت باشد. طی بیست سال گذشته، این پرسش هم همیشه با من بود که سیاست فرهنگی در افغانستان چگونه عمل کرده چه کسانی بر کرسی وزارت فرهنگ نشستند؟ بودجه واقعی فرهنگ چقدر بوده است؟ و اساساً هنر تا چه حد به‌عنوان یک نیروی جدیِ اجتماعی و نه یک امر حاشیه‌ای یا تزئینی دیده شده است؟ این‌ها پرسش‌هایی هستند که اگر جدی گرفته شوند، تصویر روشن‌تری از نسبت ادبیات و قدرت در جامعه ما می‌دهند؛ و بدون پاسخ به آن‌ها، سخن گفتن از «تأثیر ادبیات» همیشه نیمه‌کاره می‌ماند.

آوای زریاب: برای افغانستان و به‌ویژه دختران افغان چه گفتنی دارید؟
وقتی می‌گویند افغانستان، در ذهن من عمه‌ام عزیزه نقش می‌بندد؛ دختر خاموشِ خامک‌دوز. بارها انگشتش را زخمی می‌کرد، و در همان کنج خانه، نزدیک کلکین، خون سرِ انگشتش را می‌مکید و باز هم ادامه می‌داد. در ذهنم همیشه همان تصویر می‌آید: تار و سوزن، صبوری، و آن کنج روشن خانه کنار کلکین.
می‌خواهم بگویم شاید افغانستان را باید از همان نقطه‌های کوچک روشن شناخت؛ از همان گوشه‌هایی که با وجود تاریکی هنوز نور را نگه داشته‌اند. اگر بخواهیم حقیقت این سرزمین را ببینیم، باید از چشم همین زنان ببینیم؛ از رنج‌ها و صبوری‌هایشان، نه فقط از روایت‌های رسمی. حقیقت این است که هر جمله‌ای دیگر در برابر واقعیتی که امروز زنان تجربه می‌کنند، کوچک به نظر می‌رسد. من نمی‌خواهم حرف‌های بزرگ و دور از زندگی بزنم. فقط می‌دانم زن بودن در افغانستان، تجربه‌ای بوده توأم با درد و مقاومت. این مقاومت همیشه شکل‌های بزرگ ندارد؛ گاهی در خامک‌دوزی یک یخن است، گاهی در نوشتن دل‌نوشته‌ای، و گاهی فقط در یک دلِ سیر گریه کردن. می‌خواهم بگویم آن کنج روشن را پیدا کنید؛ همان گوشه کوچک نور در خانه. حتی اگر همه چیز تاریک به نظر برسد، همان نقطه‌های کوچک هستند که نمی‌گذارند، زندگی تمام شود.

آوای زریاب: اگر فرض کنیم این گفت‌وگو و این مجله صد سال بعد به دست یک هم‌وطن در یکی از کتابخانه‌های افغانستان برسد، با در نظر گرفتن این فرضیه، چه پیامی برای او دارید؟
اگر این گفت‌وگو را صد سال بعد، در افغانستان می‌خوانی، یعنی من دیگر در زمان و زمانه تو حضور ندارم؛ نبودنم چیزی از کنجکاوی‌ام کم نمی‌کند. می‌خواهم بدانم آیا تو هم هنوز قصه‌هایت را زیر لب روایت می‌کنی؟ آیا تو از انفجار و انتحار گذشته‌ای؟ اگر بله،‌ خوش به حالت. من تمام عمرم برای رسیدن به زمانه تو جنگیدم. افغانستان برای من هم درد بود و هم درمان؛ هم دوست بود و هم دشمن؛ هم گریز بود و هم پناه؛ هم راه بود و هم بیراهه. شاید از من بپرسی در میان این‌همه رنج، چه چیزی بیش از همه مرا به افسوس وامی‌دارد. پاسخم این است: گمان می‌کنم به اندازه کافی شجاع نبوده‌ام. به اندازه کافی صدایم را بلند نکرده‌ام. به اندازه کافی زن بودنم را نزیسته‌ام. اگر تو هنوز می‌ترسی، بخشی از آن تقصیر من است که میراث‌بر ترس‌هایم شده‌ای. از تو پوزش می‌خواهم. اما تو راهی نداری جز اینکه شجاعانه‌تر زندگی کنی، تا شاید بشود نزیسته‌های مرا هم زنده بداری.

آوای زریاب
موقعیت: استانبول، ترکیه
وظیفه: سردبیر
تعداد آثار: 10