دسته بندی ها

داستان ها

رویا هایم را ربوده بود
رویا هایم را ربوده بود

«این قالین‌ها ساروقی هرات هستند. بنگر، مثل سینهٔ اسب سیا، رنگ سرمه‌ یی شان زیباتر جلایش دارند» همسرم نخواست زیاد در مورد قالین‌ها صحبت کنم زود حرفم را بریده پاسخ داد‌: «می‌دانم که هرات را دوست‌داری و هراتیان را بیشتر!». حرفش را با لبخندی هان گفتم و آهسته آهسته به منزل پایینی نیایشگاه روان شدیم.
سالون...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
خری که قهرمان ملی شد
خری که قهرمان ملی شد

اعلی‌حضرتا! فقط خرها هستند که به شما خدمت می‌کنند. اگر در این وطن هزاران خر مثل من نبودند، شما چگونه می‌توانستید در این عصر دموکراسی و آزادی به‌عنوان یک پادشاه، بر گرده‌های این ملت سوار بشوید و حکم‌ روایی کنید؟ پادشاه باید مدیون خرها باشد، که با وجود و حمایت همیشگی ما خرها، شما همچنان حاکم این وطن ه...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
دانه های تسبیح
دانه های تسبیح

   مادر می‌گوید می‌خواهند جنازه را ببرند کنار بروید. زن‌ها کنار می‌روند خاله نازی «خشتِ نمکی»‌ای را با پارچه‌ای سفید می‌پوشاند و می‌دهد دست مادر می‌گوید:« تابوت را که برداشتند بگذار جایش» قلبم از جا کنده می‌شود، بغضی در گلویم دست و پا می‌زند و حرف‌هایم اشک می‌شوند در پهنای صورتم. مادر صورت...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
فرزند زباله
فرزند زباله

او در لحظات پایانی سخنرانیش قرار دارد و همه حاضرین تحت تأثیر واقعه و انگیزه ساخت موسسه حفاظت از یتیم‌ها قرار می‌گیرند. نگاهش قفل سیمای خاله زینب می‌شود، نفس عمیقی به ریه‌هایش فرستاده می‌گوید: « برای همین آرزویم این بود که روزی مکانی امن‌تری از سطل زباله‌ ها برای بچه‌ های بی‌ صاحب بسازم و شعار دادم: ...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

رمان
داستان کوتاه
ناآدم
ناآدم

اما قرض این کافه را چه کنم؟ و او... بالاخره او خواهد فهمید که امروز برایش یک عالم دروغ گفتم. بعد من هم دیگر نباشم، و او روزی دوباره به این کافه بیاید و صاحب کافه بگوید که من سد افغانی قرض‌دار هستم، بیشتر بدش خواهد آمد... با این هفت سد کجا می‌توانم بروم؟ اگر این نازنین بعد از رفتن من هیچ‌ وقت به کافه...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
سوگ روح
سوگ روح

روزگار اسیر می‌خواست و جهان سوم را انتخاب کرد تا در بند اندازد. آدم‌های‌‌که صدای بلندتر را اطاعت می‌کردند، حاکمان را می‌پرستیدند و روشنفکران‌شان را ساکت می‌کردند تا ذهن‌های بسته باز نشود. جایی‌که زندگی برای نصف از جامعه در اسارت می‌گذشت و قلم را از آدم‌ها می‌گرفتند تا خودشان را نیابند. گوشه‌ای از ای...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
دود و دیوار
دود و دیوار

مادرم چند دقیقه همینطور ساکت ماند و وقتی دید چیزی نگفتم این‌بار گفت: تو پانزده ساله شدی و از عروسی ما شانزده سال می‌شود. شانزده سال است که مه دلم می‌شود بروم. بروم و کل چیز را پشت سرم بانم و در فکرش هم نباشم. شانزده سال است که این زندگی را تحمل می‌کنم. مه هم دلم می‌شوه که بروم. دلم می‌شوه خودم را از...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
بازدم
بازدم

جلو همان‌هایی که بخاطر خواستن حمیدالله سینه سپر کرده بود دشوار بود یک‌بار دیگر بخاطر نخواستنش سینه سپر کند. اما تصمیم خودش را گرفته بود، نمی‌خواست درون اشتباه بماند.‌ یکبار دیگر خودش را همانجا احساس می‌کند. صبح امروز بود، صورت حمیدالله منقبض شده بود و هرقدر بیشتر فریاد می‌کشید، سیاهی چشمانش کوچکتر م...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
بادبادک خاکستری
بادبادک خاکستری

شب روی بام خانه، شهری در سکوت نفس می‌کشد. مهِ نازکی پشت بام‌ها را بلعیده و ستاره‌ها از ترس پایین نمی‌تابند. برین گوشه‌ی بام نشسته زانوها را در آغوش گرفته و به آسمانی که دیگر آسمان نیست نگاه می‌کند. بادی نیست، اما دست‌هایش نخِ خیالی را بالا گرفته‌اند، نخِ که به بادبادکی خاکستری وصل است؛ بادبادکی که ت...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
آیا یاری رسانی نیست؟
آیا یاری رسانی نیست؟

چراغ های بیشتری بی نور میشوند، و کوچه به کربلا میماند. میخواهم به حویلی بروم و سنگی که از دست پدر بزرگ گرفته بودم را از بالای در پرتاب کنم، تا شاید مرد بتواند محکم تر به درها بکوبد، اما نمی‌توانم و می‌دانم مادر نخواهد     گذاشت. گلوله ها آوازش را خفه میسازند و قاتل میگوید:- کاش تسلیم ...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
تپه‌ی سرخ
تپه‌ی سرخ

آسیه با مادر رسیدند اما برادر آن‌قدر تاب‌بازی کرد که رنگ از رخساره‌هایش گریخت و لب‌هایش کبود گشت. بس که تاب خورد، گلی روی شاخه‌های درخت اکاسی نماند و دست‌هایش شل شد. از لای انگشت‌هایش برگه سفید افتاد؛ برگه‌ای که روان‌شناس داد، خط‌خطی کرده بود: « کی گفته جان شیرین است؟ مادر می‌گه آدم هرقدر رنج بکشه ب...

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

other

داستان کوتاه
ساره و سه کبوتر
ساره و سه کبوتر

ساره عشق و علاقه‌ی خاصی به این سه پرنده داشت با لطف و مرحمت با آنها رفتار می‌کرد و از اینکه آن روز طوفانی آنها را نجات داد و به کبوتر مادر کمک کرد خوشحال بود و خود را تقدیر می‌کرد. 

زمان:

10

دقیقه

تاریخ:

3/30/2026

نویسنده:

روئینا بخشی

داستان کودک
داستان کوتاه